محمد تقي جعفري

553

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

بر جانم سرازير كن زيرا ، من عاشق ، گاو قربانى آن معشوقم كه ديدارش عيد قربان است . اگر گاو بخوابد و يا چيزى بخورد ، در هر حال كه باشد براى ذبح در روز عيد است . تو مرا مانند آن گاو محسوب كن كه موسى براى او حيات بخشيد و زنده اش كرد ، هر يكى از اجزاى كشته شده من باعث حيات و محشور شدن آزاده‌اى است ، گاو موسى قربانى شده و جان خود را از دست داده بود ، ولى كمترين جزئش حيات بخش آن كشته بنى اسرائيلى گشت ، هنگامى كه خطاب اضربوه ببعضها از خدا صادر شد آن كشته شده از جايش بر جست و زنده گشت . اى ياران گراميم ، اگر مىخواهيد ارواح عقل ملكوتى شما زنده گردد ، و از جاى برخيزد اين گاو نفس را بكشيد و هرگز از مرگ نهراسيد ، زيرا مرگ نابودى نبوده بلكه تحول از مرتبه پست وجود به مقام برترين هستى است ، من روزگارى جماد ناخود آگاه بودم ، از آن حالت جمادى رخت بر بستم و نادانان چنين گمان مىكردند كه من نابود گشته‌ام در صورتى كه مرگى در ميان نبود ، بلكه قدم به عالم نبات گذاشتم و به موجوديت بالاتر نائل گشتم . نيروى الهى هستى ، از عالم نبات فراترم برد و به قلمرو جانداران واردم ساخت ، چند صباحى در قلمرو جانورى نفس مىكشيدم و روزان و شبان را سپرى مىكردم كه بانگ ناموس تكامل در سراسر وجودم طنين انداخت و چنين گفت : اى ، رهرو و منزلگه كمال ، از اين قلمرو برخيز و آن را در پشت سر گذار ، و راه منزلگه آدمى را در پيش بگير بارى ، در ظاهر امر از حيوانى دست برداشتم ، گويى در نمود اين صحنه مردم ، ولى اين مردنى بود كه ارتقاء به مقام عالى انسانى را در دنبال داشت ، بدين جهت چرا بترسم و بيم از چه داشته باشم و از اين مرگهاى پى در پى كه در مراحل تكامل دستم را به سوى كمال گرفته است ، چرا بهراسم ؟ اين مرگها بر وجودم بيافزود و از من چيزى كم نكرد و به حيات عالىتر رهنمونم گشت .